دو راهی دیروز و فردا... مسعود کیمیایی

    
تعداد بازدید: 12
         
دسته بندی : عمومی
    
تاریخ درج خبر : 1400/5/2
منبع : محمدرضا زال بیک

سعود کیمیایی از آن دسته "انسانهای" خاصی است که فکری منحصر به خودش را در ذهن و باری شاید مسئولیتی را بر دوش دارد... شاید باقیمانده جوانان تهران قدیم یا نه جوانانی رفیق دوست و مرد و لوطی صفت به معنای واقعی کلمه نه صرفاً قداره بندی و سبیل از بناگوش دررفته و زورگویی و مفت خوری...


رفاقت ، گمشدۀ اوست و مرام و انسانیت را به زبان خودش به پرده می آورد... حال، یکی بر سبکش خرده می گیرد و یکی بر زبانش... یکی از عدم انطباق زمان فیلمهایش با دوره و زمانه فعلی می نالد و دیگری غیرواقعی بودنش را به سخره می گیرد.... قانون در فیلمهای او قانون فرد است نه جمع.... حکم را دل می دهد بعد مغز.... و برخورد مخاطب، یا عاشقش می شوی یا فراری می شوی از دنیایش... مردان تنها، دل آزرده، چهره ای عبوس و روحی آسیب پذیر قهرمانان همیشگی اویند.... تو را با خود به خلوتی می کشند که آزارت می دهد پا به پایشان گاه زجر می کشی و درخود فرو می ریزی، تحقیر می شوی، فریادت به پشیزی نمی ارزد و باز دوست داری مردانه سرت را بالا بگیری..... دوست داری همچنان سایۀ سرت سایه باشد و بر سری بزرگوارانه بیفتد، دوست داری هنوز مرد باشی و یکی را در زیر بال و پرت بگیری، دوست داری هنوز به نامت قسم بخورند دوست داری به حرمتت زنگ زورخانه ای به صدا دربیاید و با نامت آهی بلند کشیده شود که فلانی عجب ابرمردی بود و ...

دنیایش را دوست دارم هرچند زن هستم اما زنان کیمیایی هم چندان بی عرضه و بی دست و پا جلوه نمی کنند شاید مظلوم ترینشان دخترک بینوای قیصر بود که باید می مرد تا فرمان و قیصری شکل گیرند.... زن همیشه جایگاه والای معشوق بودنش را در دنیای کیمیایی حفظ می کند... موجودی عزیز همچون رؤیاهایی که دوایی می نگارد... اصولاً این نسل رؤیابینهای بزرگی هستند.... یادش بخیر.... یاد آن مقاله های جنجالی بر سر قیصر و بعد دفاع جانانۀ دوایی...

مرحوم هوشنگ طاهری منتقد فیلم نوشته بود: "قیصر بدون شک ارتجاعی ترین فیلمی است که تاکنون در تاریخ سینمای ایران ساخته شده، کیمیایی...درست در حساسترین لحظه ای که سینمای مبتذل بومی ما در آخرین مراحل حیات خود دست و پا می زند و می رود که به یکباره در ابتذال روزافزون خود خفه شود، به یاری اش می شتابد و با انتخاب موضوعی اشک انگیز و پرداختی احساساتی، بار دیگر حیاتی نو به این کالبد فاسد می دهد. حیاتی که بقایش ازنظر تاریخی شاید به اندازۀ استقامت حباب هوای روی آب باشد...کاش کیمیایی با دید و بینش وسیعتری (که قطعا باید در اپرای اسکالای میلان، میدان ترافالگار لندن و کافه های پیاده روی پاریس کسب می کرد!) دست به کار سینما میزد تا لااقل امروز می دانست که دیگر دوران قهرمان پروری چه در سینما و چه در ادبیات سپری شده است."

 و پرویز دوایی به دفاع از قیصر برخاسته و خطاب به طاهری نوشته بود: "... من شما را ملامت نمی کنم آقای مهندس عزیزم. درک عواملی که بر تیپ و طبقۀ کیمیایی می گذرد، برای نوع شما خیلی مشکل است... درک این احوالات برای کسی که ته دلش هرگز خالی نبوده است، که حقوق ماهی پنج هزار تومان به بالا مثل کوه پشت سرش دائم ایستاده بوده، برای کسی که دردهای بیافرایی، ویتنامی، را با لقمه های کباب قزل آلا قورت می دهد و جهان بینی هنری خود را از پشت گیلاس لیکور طلایی رنگ حاصل کرده است... من به امثال شما حق می دهم! از ورای نغمه های پرشکوه فوک "باخ" صدای نالۀ قیصر به گوش امثال شما هرگز نخواهد رسید...!" (مجله فیلم شماره 240)

یادم نیست دوایی گفته بود یا شخص دیگر که جوانی که تجربۀ ماءالشعیر دارد، اصولاً از جهان کیمیایی چیز  زیادی درک نخواهد کرد...! اینهم مربوط به تجربۀ نسل جوان امروز وتفاوت غریبش با نسل دیروز است....دیروزهایی که آبجوخوری جزء ارکان لاینفک زندگی جوانان بود، دعواهای میخانه و زد و خورد کافه و کاباره ای و دنیای عجیب بالا شهری ها و پایین شهری ها که البته هنوزهم هست و هنوز هم کیمیایی فیلم می سازد و هنوز هم مخاطبش هم مردان موی سپیدکرده اند و هم جوانان پرنشاط امروز... 

دنیای خاصی که نمی توان کم عمقی را به آن نسبت داد، دنیای کیمیایی گاه آدم را به یاد کتابهای صمدبهرنگی می اندازد و گاه تنهایی هایی از نوع هدایت... اینکه مطالعات او بیشتر به چه شکل بوده است، اینکه جایگاه موسیقی متن شگفت انگیز فیلمهایش که عجیب به جا و درست ساخته و برفیلم می نشینند کجاست و اینکه چرا او با این آهنگسازان یا خوانندگان کار می کرده و می کند و... ؛ همه می توانند موضوع صحبت باشند برای رد یا قبول وی.... به شخصه دنیای عجیبش را دوست دارم... از قویترین دیالوگ نویسهای ایران می شمارمش و دوست ندارم از کنارش ساده بگذرم که متعلق به نسل ما نیست... نه... کیمیایی هنوز هم فیلم می سازد هنوز هم مشتاقانش صف می کشند تا ردپاها و امضاهای عجیبش که گویی لجبازانه هنوز آنها را وصلۀ فیلمهایش می کند در فیلم بیابند و با آن زندگی کنند... اگر رضاموتوری رفت، سلطان آمد.... اگر داش آکل و مردانگی اش از خاطره ها پاک شدند نوری سرب را تقدیم دوستدارانش کرد و اگر منفرد زاده دیگر برای فیلمهایش آهنگ نمی سازد تا بود با بیات کار کرد و همچنان جزء لاینفک فیلمهایش زخم بود، چاقو بود، مردانگی بود و رفاقت......

به سلامتی سه تن!

 بامهر... بانو    ( تالار کافه کلاسیک )

*عنوان اصلی برگرفته از مقاله ای از حمیدرضا صدر می باشد.

از   0   رای
0



نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.