نقدی از جواد طوسی فیلم خون شد

    
تعداد بازدید: 49
         
دسته بندی : عمومی
    
تاریخ درج خبر : 1400/3/10

نقدی از: جواد طوسی

  فیلم «خون شد»

 خونه یعنی همه چی
 مسعود کیمیایی این بار در "خون شد" با ذهنی نشست پیدا کرده و نگاهی دغدغه مند، علنا به سیم آخر زده است.همه ی آن اِلمان هاو نشانه‌های مضمونی و مفهومی و کاربُرد "چاقو" که همواره  
زمینه‌ ساز موضعی مخالف و پرخاشگرانه از سوی برخی از منتقدان نا آشنا وکج فهم بوده، اینجا حضوری بمراتب پررنگ تر و نمایشی تر در قالب و اجرایی موتیف گونه پیدا کرده است. در حین مشاهده "خون شد" به این واقعیت پی بردم که بیننده ی فیلمی با این حال و هوا و مشخصه ها در وهله اول باید با دنیا و جهان بینی کیمیایی و شیوه روایی اش ارتباط برقرار کند تا موقعیت و خصایص آدمها و رفتار انسانی و یا خشونت آمیزشان برایش متقاعد کننده باشد. تصور می کنم بایداین حق رابه فیلمسازی ۷۸ساله با ۵۲ سال حضور بی وقفه در سینما و دو دوره ملتهب و پرفراز و نشیب تاریخی بدهیم که با سلیقه و زبان نمایشیِ مستقل خودش به سراغ موضوع انتخابی برود و نسبت به جامعه معاصر واکنش نشان دهد. پس اگر شماری از بینندگان فیلمش با دنیای ساخته و پرداخته ذهن او ارتباط برقرار نمی‌کنند، مقصر کیمیایی نیست. در چنین وضعیتی منتقد منصف و واقع‌بین، نهایتا می تواند بگوید از فیلم خوشم نیامد، زیرا نتوانستم با این دنیا و آدمهایش رابطه برقرار کنم. اما تعمیم این خوش نیامدن به اِشکال تراشی های بی منطق و تجویز نسخه های انتزاعی در قالب "نقد فیلم" یا اظهارنظرهای شفاهیِ بی‌ربط، نشان ازدور بودن از این حوزه دارد و یا رنگ و بوی مغرضانه پیدا می کند. برای رفع هرگونه سوتفاهم، مثالی می‌زنم. یک استاد جامعه شناسی که بیشتر با مباحث تئوریک کار دارد، ممکن است ابتدا به ساکن با نگاهی خالی الذهن و بدون شناخت کافی از سینمای کیمیایی و مولفه هایش نشانه‌ شناسی "چاقو" به عنوان یک عنصر تکرار شونده در کلیّت فیلم "خون شد" و نمایش خشونت در چند سکانس فیلم را مورد تحلیل روبنایی قرار دهد و آن را ترویج لُمپنیسم و آنارشیسمِ کور بداند. اما فرد دیگری در همین حوزه با اِشراف بر سبک کاری کیمیایی و نگرش اجتماعی‌اش با اتکاء بر عنصر "قهرمان" و تاکید بر "مواجههء فرد در برابر سیستم" در دوره‌های مختلف اجتماعی وسیاسی، هویتی متفاوت به این سلاح مهاجمِ اینجایی بدهد و آن را نشانه ای از کُنشمندی در اجرایی عدالتخواهانه بداند و منطق پذیری خشونت را در یک "آنارشیسم اجتماعی" جستجو کند. در چنین نگاه تحلیلگرانهء عمیقی، "خانه "مفهومی تاویل پذیر پیدا می کند و تلاش پا یمردانه فضلی برای احیاء خانه و روشن کردن چراغ های آن از محدود شدن به یک خانواده سنتیِ از هم پاشیده پا فراتر می‌گذارد و به پیشنهادی ملّی و نگرشی آرمان خواهانه مبدل می‌شود.
 
 کیمیایی حالا در این سیر تاریخی، به آن پختگی و کاربلدی رسیده که در تداوم نمایش همه ی ابزار، نشانه ها و مولفه های یک
 جامعه ی سنتی( چادر، چاقو، تار، نان سنگک و…)، نهایتاً به سراغ لوکیشنی از  جنس جامعه ی پارادوکسیکال کنونی (مرکز تجارت جهانی) در نقطه مرکزی شهر تهران (میدان فردوسی) برود  و با قهرمان قدیمی و سنَتی خودش، این مکان وابسته به یک اقتصاد بیمار ومخرب را به هم بریزد تا به آن سند خانه ی ریشه دار قدیمی دست یابد. قهرمانِ حق‌طلب و خونخواه این زما نه ی کیمیایی  دیگر حتی مثل رضای "ردپای گرگ" فرصتی برای چرخیدن دور مجسمه میدان فردوسی ندارد.او تکلیفش را با خودش و عقیده اش یکسره کرده و خوب می داند چه کار می کند و هدفش چیست و مقصدش کجاست؟ حالا دیگر کیمیایی در آن نقطه متمرکز و توانایی مطلوب قرار گرفته که رئالیسم مستقل خودش را نمایش دهند و آن را با بیانی آنارشیستی (در حوزه ی عدالت اجتماعی) در هم آمیزد و ما در مقام بیننده با این دنیا و آدمهایش همدل و همراه شویم، به موقع دلمان برای شان بتپد، به موقع برای شان بغض کنیم و اشک بریزیم و به موقع از حضور ستیزنده و کنشمند شان به وجد بیاییم. کیمیایی در این کهنسالیِ لبریز از افراشتگی خوب بلد است "مناسک" را به ما آدم‌های از هم دور افتاده و از "آدمیت" فاصله گرفته، متذکر شود: مناسکِ دعوت به جمع شدن زیر سقفی که موج عشق و عاطفه و حس و خصایل انسانی از آن می بارد، مناسک به آشتی ملی رسیدن، مناسک پس زدنِ تحقیر و سلطه پذیری و احساس "بودن" کردن و... مناسک ستیزی ناگزیر برای اجرای "عدالت" در جامعه ای از خط عدالت خارج شده. کیمیایی حالا به گونه‌ای دیگر قهرمانش را برای ستیز آماده و تجهیز می‌کند. دیگر داش آکل و گود زورخانه‌ ای نیست تا مراسم تجهیز، آنگونه در خلوت به جا آورده شود. فضلی قهرمان سمپاتیکِ این روزگار کیمیایی از همان ابتدا بعد از آمدن به خانه و آگاهی از پاشیده شدن شیرازه کانون خانواده‌ا چاقویش را بیرون می آورد وبرای مقابله با نیروهای پلید و شرّعزمش راجزم می‌کند و جالب آنکه برای ستیز نهایی در به چنگ آوردن سندی که باید برایش خون داد، لباس رسمی می پوشد و به پیراهنش دکمه سردستی زند؛ درست مثل خالقش مسعود کیمیایی که در روزگار پُر حال و حوصله اش عاشق این گونه لباس پوشیدنِ شیک و خوش قواره بود. مجلسِ آدم او در این روزگار نامراد، "مجلس خون" است.
 
 "خون شد"  در عین حال بسیار در خدمتِ جنس سینمای تالیفی مسعود کیمیایی است. باز نقطه انتخابی دلخواه و آگاهانه برای قهرمان کیمیایی در گستره آرمان‌خواهی و عدالت جویی( روشن شدن دوباره ی چراغ خانه) و در سایه قرار گرفتنِ عشقی که اینجا فقط نامش (ثریا )هر از گاه زمزمه می شود و ما معشوق را اصلا نمی بینیم. باز ضربه ای نهایی و مُهلک به قهرمان منتخب کیمیایی در کانون حادثه و معرکه ای که به او تحمیل شده که در اینجا ضارب را هم نمی بینیم.باز قهرمانی تنها که کارش را انجام می‌دهد (بازگرداندن افراد پراکنده شده ی خانواده به درون خانه) و خودش در سیاهی شب در آن کوچه خلوت گم می شود، درست مثل قهرمانان فیلم های وسترن. فضلی که بود؟ آدمی با اصول و عقاید خاصِ خودش که شبی سایه او بر دیوار آن کوچه قدیمی افتاد و در انتها باز به همین سایه اش پناه آورد و بدن زخم خورده اش را کشان کشان حمل کرد و به زمین افتاد و بلند شد و تنهای تنها، ایستاده رفت ولی یاد و خاطره اش در صافی ذهن ما باقی ماند. فضلی واسطهء محرم این دوران فیلمسازی ست که با آثارش گویی تبارشناسی تاریخی می‌کند و در عین حال پیشنهاد می دهد. حالا در "خون شد" همین قهرمان گمنام، خیلی سفت وسِوِر در جمع خانواده می گوید اول از همه" خانواده" و از پدر و زن خانواده مورد شماتت قرار می‌گیرد که انسان و آدم ها در این میان چه می شوند و او باز پای حرفش می ایستد و می گوید "اول خونه و خونواده، خونه یعنی همه چی". این آدرس درمفهوم متعالی و آرمانی اش می‌تواند بهترین پیشنهاد برای جامعه ای متشتت و جدا افتاده و به قدر کافی
 آسیب پذیر شده باشد. فضلی با همه ی نشانه ها و شناسنامه ی  مهجورش، اسباب خیر و عامل محرکی برای اجرای مناسکی دوباره و مقدس که ریشه در خاک این سرزمین دارد می شود.چه مناسکی پاکتر وعزیزتر و مقدس تر از بوسه زدن یک دختر زخم خورده و از بند رسته به درِ خانه ی پدری اش، چه فریاد و اعتراضی  دلنشین تر از فریاد آن زن صبوری که دادخواهی اش را متوجه مرد خانواده می‌کند. آدم های کیمیایی با خونشان هویت گمنام و اصیل خود را به رُخ می کشند. رضا موتوری پنجه ی خونینش رابه پرده سفید تراس سینما دیانا کشید. قدرت نگاه حسرت بار و آمیخته با بغضش را به حیاط شلوغ "مدرسه بَدِر" انداخت و دست خونی اش را به دیوار آجری مدرسه کشید. حالا مرتضی (سیامک صفری) برادر فضلی در سکانس پایانی، جلوی در خانه دست خونی اش را به دیوار خانه می کشد. این دست کشیدن ها در دوره های مختلف، همچون مناسکی ست برای ثبت و ضبط نشانه ها و مکانهایِ متبّرکِ تنیده شده در ذهن کیمیایی.  پرده سینما همان قداستی را دارد که یک مدرسه قدیمیِ زیر بازارچه با همه ی خاطرات  پر شورَش برای یک چریک زخمی دارد. اکنون در دوره‌ای رنگ باخته، این تقدّس را در دیوار به خون آغشته شده ی خانه ای قدیمی می‌بینیم که می‌تواند نشانه‌ای از این سرزمین، با همه ی ریشه ها و پایه های اخلاقی و موجِ گرم انسانی اش باشد.من با  این نماها و صحنه‌ها بغض کردم و اشکِ گونه هایم گواهی ست بر تعهد پایمردانه فیلمسازی که هنوز دلش برای سرزمین خود و رکن اصلی آن یعنی "خانواده" همچون جان فورد کبیر می تپد. زمانی در تبلیغ فیلم "خاک" آمده بود: خاک راز دارد، خاک شرف دارد، دیدن خاک جرات می خواهد.حالا همین عناوینِ پیوند خورده به هم، برازنده ی "خون شد"است.
"خون شد" رابازگشتی دوباره به دورانِ اوج فیلمسازیِ مسعود کیمیایی می دانم. بدون شک ایحاد فضایی متمرکز وبدون استرس در پشت صحنه فیلم از سوی تهیه کننده و سرمایه گذاررادراین موفقیت می توان موثر دانست.صحبت از بازی‌های درخشان فیلم،پیوند ادبیات با سینما در دل رئالیسم، دیالوگ نویسی ناب کیمیایی و معادل سازی تصویری برای شان،  زیبایی شناسی قاب و تشخص میزانسن ،فیلمبرداری چشمگیر علیرضا زرین‌دست و دیگر وجوه ارزشمند آن همچون صدا وموسیقی متن، بماند برای زمان نمایش عمومی اش. سر تعظیم فرود آوردن در برابر فیلم‌سازی با درک و تعهد و جوهره ی انسانی و شرف جامعه نگریِ مسعود کیمیایی را یک وظیفه اجتماعی و ملّی می‌دانم. خوش دارم جلوتر از همه این ادای دین تاریخی را عهده‌دار شوم. دمت گرم و راهت مستدام آقای کیمیایی.

 

از   1   رای
7



نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.